شایلی دردانهء چشم آبی....

بسم الله الرحمن الرحيم ... وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّ

خرداد٩٤

چيز خاصى براى گفتن ندارم، فقط بدون كه عاشقتم تااااا هميشه، عشق منى، عمر منى، كاشكى يكروز اين مطالب رو بخونى عسل مامان. دلم ميخواد باز هم تو وبلاگت برات بنويسم، اما الان نه فقط بدون كه تمام تلاشم رو براى محكم و قوى و مستقل بودنت انجام ميدم، اميدوارم يكروز يك خانم كاملا موفق باشى عشق من ...
13 خرداد 1394

آغاز 3 سالگی

سلام به عزیز دلم شایلی خانم.... میدونی تازگیها خیلی خانم شدی؟ هم من و هم بابات به این نتیجه رسیدیم. د یگه لج نمیکنی و کلی با مامان و بابا کنار میای. خیلی دوست داریم عزیز دلم.جملاتت کامل شده هر چند غلط توش زیاده ولی ما راضی هستیم. چند روز پیش بابا برات 2 تا جوجه خرید....بیچاره جوجه هات!!!! یکی صورتی یکی هم زرد... خداصورتیه رو بیامرزه! نمیدونم با پات رفتی روش یا چیکارش کردی که مرد .منم جوجه زردت رو دادم به دختر همسایه! بعدش هم بهت گفتم جوجه رفت پیش مامانش! خلاصه کلی بازیگوشی برای خودت. راستی همین جا از همه دوستان خوبت که به وبلاگت سر میزنن وبرات کلی پیغام گذاشتن تشکر میکنم. و در ضمن به اون دوست خوبت هم میگم که شایلی به این صورت&n...
10 ارديبهشت 1391

ایکاش...

سلام ... امیدوارم دختر گلم همیشه خوب باشی. فقط خیلی دلم میخواست اینو بگم که ایکاش میشد توی وبلاگت از فیلمهات هم آپلود کنم... و یک چیز دیگه تازگیها به من میگی ماما لا..... یعنی مامان جان. آخه من هر وقت باهات حرف میزنم بهت میگم مامان جان مثلا غذا تو بخور یا مامان جان نوشابه رو نریزی روی لباست و .... تو هم به من میگی ماما لا    ..... بریدرنیتابنتایبنرت... مثلا یه جمله نامفهوم که من میفهمم چی میگی!!! اوایل نمیفهمیدم که منظورت مامان جانه... خیلی قشنگ میگی... به بابات هم چند روزه شروع کردی میگی بابا لا !!! برای بابات هم خیلی جالبه... البته بابات از چاقو گفتنت که میگی گاگو خوشش میاد... کیف میکنه... فعل...
17 ارديبهشت 1390

در روز تولد دو سالگی

 بسم الله الرحمن الرحيم ... وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ ... لاحَولَ وَ لا قوّةَ الا بالله {العلي العظيم} تَوَکّلتُ عليَ الحَيِّ الّذي لا يَمُوتُ وَ الحَمدُللهِ الّذي لَم يتّخِذ {صاحِبةً وَلا} وَلداً وَ لَم يَکُن لَه شَريکٌ فِي المُلکِ وَ لَم يَکُن لَهُ وَليٌ مِنَ الذُّلِّ وَ کَبِّرهُ تَکبيراً ... اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً و َناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُ...
2 ارديبهشت 1390

ما برگشتیم

سلام................... سلام به همه دوستانم... نمیدونید از دیدن این همه ابراز محبتتون چقدر خوشحال شدم... باورتون نمیشه اشکام رو در اوردید .... همتون رو دوست دارم و ممنونم از اینکه اینجا این همه دوست خوب دارم.... ما بالاخره از مسافرت برگشتیم...  از فردا به همتون سر میزنم...   ...
2 ارديبهشت 1390

سال نو مبارک

سلام به همه دوستان عزیزم...  پیشاپیش سال نو رو به همگی عزیزان تبریک میگم... امیدوارم سال بسیار خوبی داشته باشید در کنار نی نی های عزیز و همسران مهربانتون. موفق باشید. با آرزوی بهترینها............................. شمیلا مامان شایلی ...
26 اسفند 1389

دوستان ...3....

سلام به همه دوستان عزیز ... مامان آنیسا , اعظم , ندا , مامان امیر عباس , مامان رادین ,  محمد گیان ,  مامان فرشته, الی مامان نیکا , مامان فرزانه , فرانک , مامان حسین , مامان مريم , سارا , مامان زهرا نازنازی , مامان روژین , مامانی یاستین , آوا , مامان عسل , مامان غزل , maryam , سحر , asali , مامان ماهان , مامان حسین , مامان یکتا ..... که به شایلی جونم لطف دارید.... ما چند روزی نبودیم...رفته بودیم مسافرت... جای همه دوستان خالی... خواستم توی این پست از دوستانی که برامون پیغام گذاشتند تشکر کنم... ...
22 اسفند 1389

دوستان ...2....

سلام به همه دوستان عزیز با عرض معذرت نتونستم به همه پیغامهاتون پاسخ بدم.... و نتونستم به وبلاگ شما دوستانم که به ما سر میزنید سر بزنم... تا چند روز هم نمیتونم بیام وبلاگ.... اخه دارم میرم جائی... خواستم قبل از  رفتن یک پست بذارم تا وقتی برگشتم دوستانم نگران نشده باشند... باز هم از همه پیغامهای زیباتون ممنونم.... ...
17 اسفند 1389

جشن سال نو ... زنبور خانم

سلام دختر گلم...  امروز جشن سال نو داشتین... منم باهات اومدم توی آتلیه که همه بچه ها رو اونجا برده بودند ... دو دست لباس هم برات اوردم یکی زنبوری یکی هم پیراهن آبی...... و به خانم عکاس گفتم ازت چند تا عکس بگیره تا من بعدا برم انتخاب کنم .... ولی مادر جان منو پیر کردی با لباس نپوشیدنهات...آخه من چه کنم از دست تو که اینقدر از لباس عوض کردن بدت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بگذریم..... منم دوربین به دست چند تا عکس ازت گرفتم ... البته فقط با یکی از لباسهات... البته من در حاشیه ازت عکس گرفتم... اینقدر که داخل سالن آتلیه شلوغ بود...      ...
15 اسفند 1389